درونم غوغاست...
شهری به این بزرگی...
زیر اسمان بزرگ...
پیاده میروم...
کفش هایم خسته اند...
خسته از مسیرهای تنهایی که تو در سایه دیگری طی میکنی...
این روزها...
قلبم فقط مجبور است که به جایم زندگی کند.
چه دلپذیراست ...!!!
اینکه گناهانمان پیدا نیستند...
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ، تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس.
قــول بــده کــه خــواهــی آمــد
امــا هــرگــز نیــا!
اگــر بیــایــی
هــمه چیــز خــراب می شــود!
دیــگر نــمی تــوانــم
اینــگونــه بــا اشتــیاق
بــه دریــا و جــاده خیــره شــوم!
.
.
.
پس از باران پنجره را وا کنید
نگاهی به دل عاشق ابرا کنید
پس باران دفتر عشق را
با خواندن عاشقانه ای سودا کنید
پس از باران نفس عمیق می چسبد
این خاطره ها را با نفسی چاق کنید
هم نفس اواز گنجشک شوید
بی بال و پر پرواز کنید
اینست معجزه ی باران
این همه عشق
بیا زندگی اغاز کنیم