خبرهای فارسی

اخبار موسیقی، اخبار آی تی، اخبار ورزشی، اخبار استخدام

خبرهای فارسی

اخبار موسیقی، اخبار آی تی، اخبار ورزشی، اخبار استخدام

تَرَشحــــــــــآت مَـــــنــﮧ ضَربــﮧ مَغزﮮ 1

سلام تکست جونم اومدم برا درد دودل غیراز تو دوستی ندارم خب دیگه مث همیشه ساکت حاضری تا ترشحات خونی مغز وقلبمو بریزم روی پیجت

امروزم مث همیشه یه روز تکراری مزخرف کسل کننده اما با یه تفاوت! ویروس چند شخصیتیم روز به روز عود میکنه مثل یه غده سرطانی ... باز یاد گذشته افتادم : پارسال ....(بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت خخخخ یهو اومد سولی ) به بهانه طراحی با دوستم " اسمشو مستعار میزارم" مریم از مامانی اجازه گرفتم رفتیم کتابخونه عمومی مام که اصن بچه درسخون خخخخ رسیدم دم در کتابخانه یه پوف بلندی کشیدم بیا ببین ...توافکار خودم

 ـمردشور اون قیافه شتریت رو ببرن د اخه کدوم گوری موندی

 از پشت سرم صدای شیطون مری

 – اولا قیافه خودت شتریه بیشور نکبتم اون ....

سریع برگشتمو تو چشاش براق شدم

با این قیافه  جوابمو داد

-اونــــــــــ اقای x

یکی تو کله اش زدم با هم خندیدیم  هردومون باهم از در وارد مکان مطالعه کتابخونه شدیم رفتیم و جای همیشگیمون گوشه ی دیوار نشستیم پا ورقی کوچیکمو در اوردم شروع ب نوشتن کردم

 + مری جونم خوشگلم؟؟؟

 پاورقی رو گرفتم جلو صورتش تا بخونه برای تبادل ارتباط تنها راهمون بود باید سکوت کتابخونه رو رعایت میکردیم سریع پاورقی رو از دستم گرفت شروع کرد به نوشتن بعد جلو صورتم قرار داد

-زهره خبریه؟باز کدوم گوری میری؟؟؟؟ من نمیزارما خودت میدونی من با امیر تنهایی نمیرمــــ

 وقیافه خوشمل من اون لحظه

 + مری بی انصافیه خو تو برو پی عشخو حالت منم...

نوشت – اه اه چندش قیافتو اوووونجوری نکن باشه حالـــاااا

یه لبخند ژکوند  تحویلش دادم از کتابخونه زدیم بیرون با اینکه نگرانش بودم اما فرشید رو کجای دلم میزاشتم یه ماااچ گنده  از لپش برداشتم بهش گفتم که هر ده دیقه یه بار اماربده بهم لبخندگرممو بروش پاشیدم محکم بغلم کرد و رفت به اون طرف خیابون سوار 206 نقره ای امیر بی افش شد در حین حرکت برام بوق زد دستی براشون تکون دادم بلافاصله گوشیمو در اوردم به فرشید اس دادم که دارم میام قرارمون یکم بالاتر از کتابخونه بود تا کسی ما رو نبینه هوای اوایل دی ماه یک سوزخاصی داشت دستمو تو جیبم کردم با کشیدن پوف بلندی حرکت کردم سرم پایین بود دیدم یه نفر جلوم روم ایستاد از کفشاش فهمیدم که فرشید سرمو بلند کردم از اون لبخندای مخصوص به روش پاشیدم اولین بار بود از نزدیک باهام ملاقات داشتیم بعد یک ماه دوستی .تو افکارم خوطه ور بودم چهرشو تجزیه میکردم من کمی پایین تر از شونه هاش بودم قدش به 175 میخورد اندامش نسبتا پر ..پوستی گندمی چشمای سیاه با حالت معمولی وبینی نرمال ولب های کوچولو وموهای ساده سیاه در کل قیافه بامزه ای داشت  خب برا یه پسر 23 ساله نظامی خوب بود همینجور غرق بودم متوجه نشدم که دستشو جلوم گرفته سریع ب خودم اومدم اول نگاهم به دستش کشیده شد بعد ب چشماش.. یه برق خاصی داشت اون موقع میگفتم این برق عشقه اما.... اخمامو تو هم کردم با لحنی جدی

-فرشید انتظار نداری که من باهات دست بدم

به وضوح دیده شد که چهره اش تغییر حالت داد با لحنی قاطع وچشمای که رگ های قرمز داشت پدیدار میشد

-زهـــ ره تو زن منی اینو بفهم

دهنمو باز کردم که بگم اره یه حرفایی بین من تو هس اما ما شرعی محرم نیسیم حرف دلم در واقع این بود "من که مطمئن نیستم باهام تا اخرش میمونی هرچقدرهم من دوست داشته باشم اما تا حالا پاک موندم نمیخوام دسم به دست پسری از تبار غریبه ها بخوره " امازکی خیال باطل حتی نزاشت یه کلمه حرف بزنم سریع دستمو گرفت با حرص وعصابنیت تمام منو کشون کشون دنبال خودش برد انداخت تو ماشین هنگیده بودم اولین قرار ملاقات چی فکر میکردم چی شد اصن این ماشین کی بود

.... ادامه دارد

turn the.page

با پس زمینه سونات مهتاب اثر بتهوون دارم این متن رو می نویسم، ادامه افکاری که سر شب تو جاده ی مسیر خونمون داشتم پیاده میرفتم و بهشون فکر میکردم و به این آهنگ گوش سپرده بودم. جایی که خونه گرفتیم آخر دنیاست و باغ زیاد داره و یه جاده نسبتا طولانی با پیچی مرموز و چراغهای گازی نیمه شکسته که شب هنگام  جلوه خاصی بهش میدن. اینجا اگه پیاده بری ممکنه ماشین های گذری سوارت کنن و امشب یکی بوق زد و وایساد، منم بر خلاف میلم سوار شدم و حس و حال آشنای پیاده روی سر شبِ  ترم های دو و سه که با رضا و ناصر هم خونه ای بودم، از بین رفت. اون وقتا یه حسی باعث میشد که بیشتر بزنم بیرون و با خودم خلوت کنم و یکم موسیقی گوش بدم. اما از وقتی که اینجا اومدم کمتر پیش میاد که برم بیرون یا اگرم بشه با بچه ها میریم. خلاصه که امشبم یه ذره شوریده حالی بهم دست داد.

این صفحات از دفتر روزگار که مهر دانشجویی پاش خورده، کم کم در حال ورق خوردنه و باید فکر تازه ای کرد و بازم ادامه داد و بازم باید خندید.

هر روز که از عمرم میگذره بیشتر به آخر خط نزدیک میشم و هر چه بیشتر واژه رسیدن برام پوچ تر و بی معنی تر میشه. کاش می شد یه دلیلی برای ادامه دادن پیدا میکردم و صبح که از خواب بلند میشدم اولین چیزی که به ذهنم می رسید دندون های پوسیدم نمی بودن.

خدایا خسته نیستم، گمراهم. یه راهی بهم نشون بده.

 

تجلی رحمت

من رحمت الهی رو در این عکس میتونم ادراک کنم

در این عکس نهایت آرامش را میتوان حس کرد

اگه من اونجا زندگی میکردم وقتی دلم میگرفت

به آب نگاه میکردم باهاش حرف میزدم...

من همیشه آرزو دارم توی چنین جایی زندگی کنم

امیدوارم یه روزی به آرزوم برسم...